خرید بک لینک
الان دیدم باز داشتم میفتادم توی تعریف کردن جزئیات. اصل ماجرا رو بگم...اینکه اون روز متوجه شدم که مدیرمون بر خلاف چیزی که به زبان میگه (که ما اصن نمیخوایم به زور نگه داریم کسیو، و اگه دلتون با اینجا نیست برین و پیشرفت شما آرزوی ماست!!) اتفاقا به هر ترفندی دست میزنن تا حتی اگه شده با گول زدنت، کاری کنن که بمونی! اون هم درمورد من، که لامصب دست خودم نیست... ولی یواشکیکاریها رو متوجه میشم! و تناقضات به چشمم میان.اون هم منی که فقط به خاطر خانم ط هم که شده راضی شده بودم. و دیگه نیازی به کلک زدن نبود... که بیخود و دروغکی بگن قراردادت دو ساله بوده اصن!! (آره! پس چرا تو این دو هفتهی برو و بیا یادتون نیومده بود که بگین؟!) و یه برگهی کپی شده و دستکاری شده از قرارداد رو کنن که ببین! ایناها! و بماند که همونجا متوجه یه موردای مشکوکی شدم، ولی تا وقتی تنها نشدم و تمرکز نکردم به آنچه که گذشته بود، اطمینان پیدا نکردم از کار زشتی که کردن...هعی... ولی دیر متوجهش شدم و دیگه ظهر همون روز تماس گرفته شده بود با مدیر اون یکی مجموعه، که از بچههای ما کسی اگه اومد باهاش قرارداد نبندین! و اونایی که بسته شده، کان لم یکن تلقی گردد! (گویا غیر من هم رفته بودن!! و نمیدونم کی باید متوجه این نشونهها بشن؟! که نارضایتی وجود داره! و نگن که «اونجا الکی اسم در کرده»!!)عصر اون روز من بودم و خشمی که داشت از درون منو میخورد. و میل شدیدم به بروز اینکه: هی آقای فلانی! من متوجه شدما!!و فرداش صحبت کردیم. شبیه دعوا!و البته همچنانننن میخوان این نیروی عاصیشون رو نگه دارن! هرچند هنووز هم به زبون میگن اشکالی نداره. اگر دلتون با ما نیست طوری نیست... برین. و نمیدونم چهطوری وجدانشون میتونه آسوده باشه که آخ

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 18:50

برای اولین بار آمدم استخر باغ غدیر. بعدش هم خودم را به یک دونات مهمان کردم و حالا نشستهام روی نیمکتی که نیمهسایه نیمهآفتاب است و کیف دارد با موهای خیس روش بنشینی...همینجور که دوناتم را میخورم و مردم را تماشا میکنم به دوستی فکر میکنم که احتمالا نوشتههای اینستا و اینجا به نظرش متناقض میآیند.شاید واقعا هم همینجور باشد... چون پست اینستا را درواقع ده روز پیش نوشته بودم. قبل از اینکه همه چیز کنفیکون بشود. ولی مثل همیشه نیمهکاره بود و ماند...زمانی که دقیییقا شرایطم همان خار و انگشت و زجر دائم بود... و وسط کار واقعااا به این فکر میکردم که نه! کوتاه نیا! نخواه که برای سال بعد هم عذاب این چند ماهه برایت تکرار بشود! اینها عوضبشو نیستند و سال بعد هم شرایطت اگر بدتر نشود، بهتر نخواهد شد!چون تلاش برای جابجایی، به اندازهی کندن کوه برایم سخت بود و خیلی وقتها وسوسه میشدم کلأ بیخیال تغییر بشوم... (اگر یاد حرفم توی حدود آبان نمیافتادم که به دوستم گفتم: ببین فلانی، من دیوانهام اگر سال بعد با همین شرایط توی این مدرسه بمونم!).اما درنهایت یکشنبه دوشنبهی گذشته اتفاقاتی که تعریف کردم افتاد... احساس کردم با وجود تلاشی که کردم، به حق یا به ناحق به نتیجه نرسیدم.و حالاست که شل کردهام و میخواهم ببینم چه پیش خواهد آمد.چون برگی بر رودی.......بعدا نوشت: البته که اون حرفا (اونم توی محیط عمومی :) ) به طور کلی فرمول درستیه... + نوشته شده توسط محی بانو در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ و ساعت 15:42 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 18:50

صفحه بندی